تبليغاتX
(غزلکده ) ! (شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر) -
شعر ومطالب ادبی
بنام خدا

غمت را به سینه بخوان!

تنها شباهت او با نفس این است

که حتی در پستوها با تو همراه است

 

خیالت را بدندان بگیر!

تنها شباهت او با خشمت این است

که هرگاه نخواستی اش رهایت می کند

 

خدایت را فراموش کن!!!

او هیچگاه به ( خدا)شبیه نبوده است!!!

 

آخر ِ قصه ی طبیعت چیست؟

 

باد،دزدانه می خوردبه زمین،زیرپای ِدرختی ازکلمات

اتفاق عجیب ِ افتادن،درجهانی که قائم است به ذات!

بالِ افکار می خورد به هم وطرح ِیک قصه عمق می گیرد

حرکت می کند غباری شوم، بارور می شود گیاهی مات!

آسمان،در نگاه یک شاعر،(ذره ای زیر پلک میکروسکوپ)

پنکه ی باد می خورد به زمین،وزش نور میرسد به قنات

شب اتاقی ست تیره!بر سقفش ـ دوربینِ مدار بسته ی ماه

و زمین رختخواب دریاهاست، موجها،گیسوان ِ سبز حیات!

در اتاقی که پنج در دارد ،منتظر مانده است ،آغوشم

خانقاه حواس من فهمید ،که تو می آیی از تمام جهات

جاده ،قندیل بسته است ،ولی ،آیت الکرسی ِ تبم گرم است

دره ای در من آرمیده  ولی ،چشم دارم به (رافع الدرجات)

باد ،دزدانه می خورد به زمین،یال ِ خورشید ، می وزد بر کوه

نور ،نُک می زند به حافظه ام،

                            من که هستم؟!میان ِ این ذرات!

کارگردان کجاست،پنجره کو؟ آخر قصه ی طبیعت چیست؟

دفترم را خدا ورق می زد،گَرد معنا ،نشست بر صفحات

 

خواب دیدم فلوتی ازباران،کهکشان را به خلسه دعوت کرد

:کوه،آتشفشان، زمین ! حرکت!،

                         باد، دریا، فرشته ،انسان، کات!   

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط مرتضی حیدری  |