تبليغاتX
(غزلکده ) ! (شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر)
شعر ومطالب ادبی

 

به نام خدا

 

خيال و حقيقت

گاهي سكوت مي كنم و فرياد درونم را مي شنوم خيالم را مثل

 پلنگي كه نوزادش را به دندان گرفته با خودم به اين طرف و آن طرف

مي كشم به او آب مي دهم تميزش مي كنم و جايش را مرتب

 مي كنم در ذهنم.

من در خيال خودم شاعرم و هنرمند چون خيال حرف زدن بلد نيست

 و مرتب نقاشي مي كند ، اما حقيقت نه ،

حقيقت آنقدر شاعر است و هنرمند كه در برابرش آئينه اي بيش نيستم.

 

 

این هم از غزل

 

دیشب حقیقت پرده بر می داشت از خویم

دیگر به این آیینه رازم را نمی گویم

 

گوشم به صدها حرف ارزانش بدهکار است

تاوان آن را شعر، چون داده ست، می گویم

 

آیینه امشب روی آرامش نخواهد دید

وقتی دلش افتاده باشد دست گیسویم

 

دست خودم بودم که در چنگ تو افتادم

حالا که مستم ،نیستی!دست ِ تکاپویم

 

من دود ِاسفندم ! تو کوه سبز فروردین

چیزی نمانده ، در مشامت گل کند بویم

 

تیغ عدا لت گردنم مانده ست ،کاش ای عشق!

این« یاعلی» را می نوشتی روی بازویم

 

من با عیار خویش، سنجیدم غرورم را

من بودم و « من » بود ، معیار ترازویم

 

با « غمزه» صدها دل به دست آورده ام، یک عمر

با آبروی عشق، بازی کرده ابرویم

 

حالا پشیمانم ! زبانم گریه خواهد کرد

دست از نگاه عاشقت با ا شک می شویم

 

 

 یا علی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:10  توسط مرتضی حیدری  |