تبليغاتX
(غزلکده ) ! (شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر)
شعر ومطالب ادبی
 

به نام خدا

 

مرگ از داشتن تو خوشحال است و دو زانو کنار تو نشسته است

قیصر من!

می بینمت که مرگ را چونان معشوق،

تلخ در آغوش گرفته ای و در گوشش زمزمه می کنی:

گرچه چون موج ، مرا شوق زخود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یکدم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

 

نمی دانم شاید می بایست این پست را با مرگ شروع می کردم

وزندگی را که چمدان بستنی بیش نیست جدی تر بگیرم !

این بار دیگر از زخم ترسی ندارم

به زمین که برگشتم باید ردش را بگیرم یک راست بروم تا خودِ قاف!

آنجا که قیصر را بوسه ی بهداشتی خورشید پرستار است

 

رشته كوه انگشتانت  كمر جاده ها را خم مي كند و مسافران را با دلهره اي عجيب

به مقصد مي برد

سرِ هر پيچ ، دست تكان مي دهي ، دستانت را مي گذاري زير بال خورشيد

تا از پرواز دسته جمعي ستارگان عقب نيفتد باد وقتي از شكار ياس وحشي بر مي گردد

 جسد تكه تكه ي بابونه اي پيش پايت مي نهد: اينها همه به قربان لحظه اي كه كمندت

را  از شلوغي دلها جمع مي كني

من واژه هايم را صدا زده ام تا در ميدان اين كاغذ به خط شوند 

 چشمهاشان را بمالند و خوب ببينند

كه براي زيايي تو چه كاري مي توان كرد؟

 

 

مرگ

 

... پس قلم موي ماه را بردار ! رو به شب كن به قاب سردرگم

پاي پرگار را وسط بكش و  رد شو از يك شهاب سردرگم

مي شود در نگاه يك شاعر خاك آماج سايه ها بشود

روي بازوي آبها ريزد ، گيسوي آفتاب سر در گم

مي تواني نگاه تيزت را، صرف پاييدن بهار كني

حيف! با اين همه تفاوت رنگ، چه كند يك حباب سردر گم

موج ها هي شنا كنان خود را ، مي كشند و به صخره مي كوبند

سالها آمده پي چيزي ، و سپس رفته آب سر درگم

مي نشيني پس از قدم زدني ، خاك سيبي تعارفت كرده

آب هم قطره اي طپش... حالا  تو و يك انتخاب سردر گم

تو به خاكت نيازمند شدي و به در يا علاقمند شدي

آسمان شاهد است و مي گويد: پاشو از اين دو خواب سردر گم!

از جهان چشم بسته مي گذري ، - روحت از يك  زمان بسته گذشت -

در سرت باز مي شود ناگاه، فصلي از يك كتاب سردر گم!

 

يا علي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:12  توسط مرتضی حیدری  |