سرورم!
هیچ بهاری به این نذدیکی ها نیامده است .خاک قیافه ی
هیچ گلی را بخاطر نمی آورد
حاضرم اشک این خار را به رودخانه ای ثابت کنم حاضرم
قسم ِاین سیب را بخورم دردی برای دوا کردن هیچ سکوتی
نیست. با این همه من از بهار اجازه گرفته ام فراموشش کنم
و به تو فکر کنم
سرورم!
تو خودت خوب می دانی که چند گل واجد شرایط بوسیدنند
و چند پُل لایق خراب شدن! بد نیست کمی هم به خوبی
این لحظه ها بیندیشم.لحظه هایی که به نوشتنم گوش سپرده ای
؛لحظه هایی که همه خوابند و تنها یکی بیدار است
تو همه ی قرار های ملاقاتت را در شب می گذاری .
من هیچگاه با تو ؛ملاقاتی جز در حد یک تخیل ملموس
نداشته ام !هیچگاه موفق به تصوری لایق تو نبوده ام
هنوز اندیشه ام پوکتر از این حرفهاست!
سرورم!
میدانم که هزار سال از روز آمدنت گذشته است.
یعنی درست در همان لحظه ای که پنهان شدی.
میدانم که باید با تمام وجود بخواهمت.نه فقط من !
بسیاری چون من !حتی انسانهایی که از کوری خود
بیخبرند و نمی دانند صدای بال نور را کجاشنیده اند !
سرورم! سرورم! سرورم!....
آنقدر صدایت می کنم تا فاصله ام را به تو نذدیکتر کنم.
تو همیشه سر قرار هستی !منم که گه گاه ساعت
همیشگی دیدار با تو را فراموش می کنم و خواب در
مویرگهایم مثل برق می دود
سرورم !
این روزها با عزای مادرت چگونه ای؟با بغض گلدسته های
پدرت چه؟!
آه سرورم !ما که هنوز از دور ،دست هایت را می بوسیم
و منتظریم!!!!
چشمی بچرخان تا پیام دیگری باشد
پایی بکوبان! تا قیام دیگری باشد
باور مکن در سینه ی ما بعد ازآن فریاد
جز سوختن هرگز نظام دیگری باشد
سخت است ای شیرین ترین تسبیح! تلخی را
بشناسی و شهدت بکام دیگری باشد
هرگز نفهمیدیم ویرانی چرا باید
از دید شیطان انتقام دیگری باشد
این کینه در رگ های شب برپاست،تا هرنبض
بنیانگذار انهدام دیگری باشد
گلدسته ی عشق تو پابرجاست ،تا وقتی
جای امیدی بر قیام دیگری باشد
امروز ما را خوار می خواند جهان ،شاید
فردا به فکر اتهام دیگری باشد
با یازده پیمانه تکلیف ِ زمین گیج است
شک نیست، در میخانه جام دیگری باشد
خورشید های خانه ات را ای زمین بشمار
تا روشنت گردد امام دیگری باشد
شاید اگر آیینه ها را خوب بشناسی
بعد از۹(حسن)ع حُسن ختام دیگری باشد
یاعلی