بنام خدا
گمان نمی کنم دعا های ممتد من تا حالا که تو در برابرم نشسته ای دروازه ای را نگشوده باشند
حتی اگر راهی آسمانشان نکرده باشی . باران پر رونق دعا
حلول بهاری ست که در پاییزی این لحظه ها پنهان است
چرا چشمانت تمامش نمی کند؟ پریشانی ام را می گویم وقتی که
نو ر و رویا ،از شانه های محکم تو سرازیر می شوند
رد پایت را لا بلای متون سرگردان هم می توان یافت
حالا که لب هایم را به سمت دست تو قاصدک می کنم
تو هم با انگشت اشاره ات به تمام فانوسها هشدار می دهی
که لابد هنوز پیدایش نور را به ماقبل تاریخ شان نسبت می دهند
تو جای همه ی لبخندها را مشخص می کنی ،
حتی جای هیاهوی بادها را هم ، می گذاری نسیم ،
کورکورانه عاشق بادی شودکه آستین ابر ها را پر از گوهر های
ملکوتی می کندو این تازه اول راهی ست که چشمانم باید طی کنند
. تا به نگاهت می اندیشم کلماتم در چشمه ای مذاب می افتند
و خیال ، شبیه تو ده ای از پر ِِ رها شده ! در زیر بازوانم تکثیر می یابد .
زمین تبعید گاهی ست که همزاد با سر سام زمان ،
شوکران غروبمی نوشد
زمینی را که تو نفرینش کرده ای پا برهنه و با سر عت یک شهاب سنگ
از بیخ گوش تمامی طوفانها
می گذرد ولی تا او نخواهد وقوع هیچ حادثه ای امکان پذیر نیست
اول کسی باید قدمگا هش را بر
سینه ی این خاک تشنه بفهماندکه ( قیامت) تصمیم بگیرد
از خوا بش بیدار شود . برای من هر لحظه ای که بی تو سر شود
قیا متی ست از کلمات ،
کلماتی که می چشند مزه ی تلخ بی تو بودن را
عشق مرا به باد تمسخر گرفته اند
این زخمها که بر بدنم گر گرفته اند
من باید آه می شدم از انتظارتان
بی خود برای آینه دکتر گرفته اند
تنها نه من فراری ام از امن را حتی
دیوانه ها !زیاد ،به این جرگه رفته اند
آقا مرا ببخش اگر در غیابتان
یاران مرا شکسته و دلخور گرفته اند
من دلخورم از اینهمه آدم که آهنی...
آنها که خلق و خوی آسانسور گرفته اند
وقتش رسیده تشنه بمیرند ،جاده ها
تا ابرهای بودنتان گر گرفته اند
(ما سالهاست ،فاتحه ی عشق ،خوانده ایم
اصلا فقط به عشق شما زنده ماند ه ایم )