کودکی ام! دستهایی بود که برای گرفتن چیزی در غبار
فرو رفت و بر نگشت
معمائی و هیجان انگیز !
و حالا جوانی هستم با ضربان قلب حسرتی
که دو برابر قلب امید ش می طپد
و خوشبختی من مانند پرواز سنگی
که به آسمان پرتابش کرده باشی
کوتاه و موقت خواهد بود
با تمام اين حرفها
اي غزل !
تا تو حرفي مي زني
من ديگر حرفي براي گفتن ندارم!!!!!
اینجا که سایه نیز، فراری ست ، از تنم
آيينه ی غم تو می آید به ديدنم
ناز كترين خيال خودم را به تار ِِ درد
روي گريزِ تيزِ تماشات، مي تنم
اما تو اما تو مي گريزي و من درپي ات دوان
دامن رها زدستم ودست است ،دامنم!
گا هي خيال مي كنم از تو جلو زده
خود را به شكل جان خود ا ز خويش ،مي كنم
ميرقصي و به دست نسيمم كه مي دهي
هي گيج ،مي شوم ولباسي كه بر تنم ـ
(من)! هم اسير و حافظ سلول، هم منم
مهتاب هم به خاطر رقص تو پشت ابر
قايم شده دوبا ره كه:( من نيز، يك زنم)!
اما من اشتیاق تو هستم که هر زمان
مثل تبسم تو مهياي مر د نم
مرداد ۸۲