تبليغاتX
(غزلکده ) ! (شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر)
شعر ومطالب ادبی
 

به نام خدا

اين وبلاگ به آدرس زير انتقال يافت

 

http://alekasir.blogfa.com

ياعلي

 

 

 

/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط مرتضی حیدری  | 

 به نام خدا

زير سايه خورشيد

 

در قدمگاهم كلماتي ست كه بر سنگفرش

سرخ و سفيد پراكنده اند.

هر تكه سنگ هجايي است بر لب ميدان كه

 فريب زندگي را چشيده است و با خود بازگو

مي كند.

آشنايي غريب به من نزديك خواهد شد و

اتوبوسي مسافران را به مقصد خواهد

رساند

اين به هيچ جاي زمان برنخواهد خورد!

مرگ همچنان به تشنگي مفرطي دچار

است و زندگي از درد زانو رنج مي برد.

شايد آن آشناي دور تا حالا مرا ديده باشد

اما من هنوز

چشمانم را به كاغذ دوخته ام و به زندگي گوش

 مي دهم ،

« زير سايه‌ي خورشيد»

 

 

برای امام سجاد ع

 

 

شام ِ غم ! می رسی در شب ِ « شام»، کاروان ِ غریب تو از پشت

 

خم به ابرو نیاوردی اما ، خم شد از بار ِ غم پُشت ِ بی پُشت

 

شوق وصلت کشیدت به صحرا ، نه تمنای فردوس، زیرا

 

پیش از این ها بهشت خدا را  ، ذید ه ای از شیار دو انگشت

 

ای به پای تو زنجیر، اُفتان ، ای زمشت تو تکبیر ، خیزان

 

با تو بر طشت غم گریه کردند ، آدم و نوح و موسی و زرتشت

 

ای که حق در صدایت رهاتر ! طور ، با سینه ات آشناتر !

 

از همان روز اول خداوند، آسمان را به بال تو آغُشت

 

واکن آیینه ات را ! که نورت ، نبض  ِ این سنگ ها را ببیند

 

خطبه ات را بخوان! تا بیایی، سمت این فتنه با مُشتی از مُشت

 

پرچمت را به زینب«س» سپردی ، شام، را در نگاهت فشردی

 

مُردی از رنج ! اما نمردی ، صبر تو جبر زنجیر را کُشت!

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:13  توسط مرتضی حیدری  | 

 

به نام خدا

 

خيال و حقيقت

گاهي سكوت مي كنم و فرياد درونم را مي شنوم خيالم را مثل

 پلنگي كه نوزادش را به دندان گرفته با خودم به اين طرف و آن طرف

مي كشم به او آب مي دهم تميزش مي كنم و جايش را مرتب

 مي كنم در ذهنم.

من در خيال خودم شاعرم و هنرمند چون خيال حرف زدن بلد نيست

 و مرتب نقاشي مي كند ، اما حقيقت نه ،

حقيقت آنقدر شاعر است و هنرمند كه در برابرش آئينه اي بيش نيستم.

 

 

این هم از غزل

 

دیشب حقیقت پرده بر می داشت از خویم

دیگر به این آیینه رازم را نمی گویم

 

گوشم به صدها حرف ارزانش بدهکار است

تاوان آن را شعر، چون داده ست، می گویم

 

آیینه امشب روی آرامش نخواهد دید

وقتی دلش افتاده باشد دست گیسویم

 

دست خودم بودم که در چنگ تو افتادم

حالا که مستم ،نیستی!دست ِ تکاپویم

 

من دود ِاسفندم ! تو کوه سبز فروردین

چیزی نمانده ، در مشامت گل کند بویم

 

تیغ عدا لت گردنم مانده ست ،کاش ای عشق!

این« یاعلی» را می نوشتی روی بازویم

 

من با عیار خویش، سنجیدم غرورم را

من بودم و « من » بود ، معیار ترازویم

 

با « غمزه» صدها دل به دست آورده ام، یک عمر

با آبروی عشق، بازی کرده ابرویم

 

حالا پشیمانم ! زبانم گریه خواهد کرد

دست از نگاه عاشقت با ا شک می شویم

 

 

 یا علی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:10  توسط مرتضی حیدری  | 

 

به نام خدا

 

مرگ از داشتن تو خوشحال است و دو زانو کنار تو نشسته است

قیصر من!

می بینمت که مرگ را چونان معشوق،

تلخ در آغوش گرفته ای و در گوشش زمزمه می کنی:

گرچه چون موج ، مرا شوق زخود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یکدم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

 

نمی دانم شاید می بایست این پست را با مرگ شروع می کردم

وزندگی را که چمدان بستنی بیش نیست جدی تر بگیرم !

این بار دیگر از زخم ترسی ندارم

به زمین که برگشتم باید ردش را بگیرم یک راست بروم تا خودِ قاف!

آنجا که قیصر را بوسه ی بهداشتی خورشید پرستار است

 

رشته كوه انگشتانت  كمر جاده ها را خم مي كند و مسافران را با دلهره اي عجيب

به مقصد مي برد

سرِ هر پيچ ، دست تكان مي دهي ، دستانت را مي گذاري زير بال خورشيد

تا از پرواز دسته جمعي ستارگان عقب نيفتد باد وقتي از شكار ياس وحشي بر مي گردد

 جسد تكه تكه ي بابونه اي پيش پايت مي نهد: اينها همه به قربان لحظه اي كه كمندت

را  از شلوغي دلها جمع مي كني

من واژه هايم را صدا زده ام تا در ميدان اين كاغذ به خط شوند 

 چشمهاشان را بمالند و خوب ببينند

كه براي زيايي تو چه كاري مي توان كرد؟

 

 

مرگ

 

... پس قلم موي ماه را بردار ! رو به شب كن به قاب سردرگم

پاي پرگار را وسط بكش و  رد شو از يك شهاب سردرگم

مي شود در نگاه يك شاعر خاك آماج سايه ها بشود

روي بازوي آبها ريزد ، گيسوي آفتاب سر در گم

مي تواني نگاه تيزت را، صرف پاييدن بهار كني

حيف! با اين همه تفاوت رنگ، چه كند يك حباب سردر گم

موج ها هي شنا كنان خود را ، مي كشند و به صخره مي كوبند

سالها آمده پي چيزي ، و سپس رفته آب سر درگم

مي نشيني پس از قدم زدني ، خاك سيبي تعارفت كرده

آب هم قطره اي طپش... حالا  تو و يك انتخاب سردر گم

تو به خاكت نيازمند شدي و به در يا علاقمند شدي

آسمان شاهد است و مي گويد: پاشو از اين دو خواب سردر گم!

از جهان چشم بسته مي گذري ، - روحت از يك  زمان بسته گذشت -

در سرت باز مي شود ناگاه، فصلي از يك كتاب سردر گم!

 

يا علي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:12  توسط مرتضی حیدری  | 

 

با سلام خدمت دوستان !

این بار خیلی زود آمدم که با یه غزل بروز باشم فقط همین ..........

.................

 

 

 

 

 

مانکن عاشق!

 

 

 

مانکن به خود قیافه ی سنگین گرفته بود

شاید دلش از این همه ماشین گرفته بود

 

رسمی تر از همیشه به یک مرد خیره شد

پیشا نی اش برای کمی چین، گرفته بود

 

مانکن، به جُم نخوردنِ خود عمق می دهد

اونیز،ژست یک بُت ِ سنگین گرفته بود

 

یک شاه ِ بی تکلف و یک قصر شیشه ای

با این خیال مسخره تسکین گرفته بود

 

او اخم کرده باز و به این فکر می کند

ای کاش از این قشنگتر آزین گرفته بود

 

هی بی هوا به سمت فروشنده تاخته!

هی مشتری به فحش، به توهین گرفته بود

 

خون ِغرور در شریانهای چوبی اش

از فرط خشم،حالت بنزین گرفته بود

 

یک شب که پشت شیشه ی  ویترین دو دست را

سمت نگاه دختر کف بین گرفته بود-

 

عاشق شدو به کولی کوچک سلام کرد

کولی ولی دو چشم، به پایین گرفته بود

 

 

 

مانکن که خاطرات خوشی ازهوا نداشت

یک لحظه هم برای کمی بغض ،جا نداشت –

 

آهی کشید و گردو غبار از تنش وزید

دیگر به سنگ بودن خود اعتنا نداشت

 

هر چند،مملو از هیجان بود- گریه اش

مثل ِ تکان نخوردن ِ پلکش صدا نداشت

 

حسی عجیب در دل او قصد اوج کرد

در یک قفس که روزنه ای از هوا نداشت

 

عاشق شدو ،به نیت پرواز پلک بست

آدم شدو پرنده شدو  شیشه را شکست

 

 

 

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:48  توسط مرتضی حیدری  | 

بنام خدا

سلام به همه ی دوستان بالاخره بعد از مدتی تاخیر مشکلی که در وبلاگ وجود داشت برطرف شد و به امید خدا حقیر در پی فعال کردن هر چه بیشتر این فضا هستم انشا الله بتوانم جواب لطف و مهربانی دوستان را بدهم

این غزل را داشته باشید تا بعد

 

 

 

می تواند هیجان ، چیز مهمی باشد

حامل حرف غم انگیز مهمی باشد

 

:تب یک عشق ، به بیمار ، سرایت کرده ست

[ تب؟

        نه دکتر ! نکند چیز مهمی باشد؟]

 

:نه ! فقط داروی دردش چه بگویم سخت است

[نکند دکتر ! « تجویز»  مهمی باشد ؟]

 

:نه عزیزم ! دلتان مشکل گفتن دارد

مثل حرفی که سرِ میز مهمی باشد

 

و برای به کسی گفتن ِ این حرف بزرگ

به نظر می رسد انگیزه ، مهم می باشد

 

عقده ی حرف تو ای دل چکنم « غده » شده ست

 شاید این کاسه ی لبریز مهمی باشد

 

دکترت گفته که دورت کنم از پنجره ات

شاید ای سوخته! ، « پرهیز» مهمی باشد

 

پچ پچ برگ و شب و چلچله باید امسال

بی تو و پنجره ، پاییز مهمی باشد

 

مرگ ، در می زند اما تو کنارم هستی

نه ! نبایست ، که « برخیز » ِ مهمی باشد

 

 

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:6  توسط مرتضی حیدری  | 

بنام خدا

برگرفته از خبر گزاري كتاب ايران

گذري كوتاه بر كتاب «سرفه خونين تفنگي در باد»

  در عمق شيميايي چشمانت، اسبي سپيد يال مي‌افشاند

11 تير 1386 ساعت 12:35
«سرفه خونين تفنگي در باد»، مجموعه‌اي است از غزل، از مرتضي حيدري آل كثير كه به دلايلي مجموعه قابل تاملي در حوزه شعر دفاع مقدس از آب درآمده.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)،اين مجموعه كوچك، شامل 33 غزل، از شاعري 24 ساله و بسيار جوان است. پس او خود خاطره چنداني از جنگ ندارد، اما تولدش در خطه نخل‌هاي جنوب، و باليدنش در سرزميني سوخته پس از 8 سال جنگ، سبب شده كه حس و احساس موثري از دوران دفاع مقدس به شعرش انتقال دهد. 

نكته‌اي كه در همان آغاز تورق اين مجموعه چشم را مجذوب مي‌كند، تعداد كما بيش زياد تك بيت‌هاي درخشان است. فارغ از كليت شعر، اين تك بيت‌ها بيش ترين بار زيبايي شناسي مجموعه را به دوش مي‌گيرند: 

چيزي فرار كرده از آغوشت، حس مي‌كني ميان تصاويري/ دستي دراز مي‌كني و خود را، از دست شوم فاصله مي‌گيري/ مرگي كه لاي پرده نفس مي‌زد، جاني گرفته، بال مي‌افشاند/ در عمق شيميايي چشمانت، اسبي سپيد يال مي‌افشاند... 

و چند بيت بعد: خون از لبت گذشته و معلوم است، اين بار هم مقاومتت خوني‌ست/ آيينه باز هم به تو مي‌خندد، يك ذره از زلال تو در او نيست/ از ياد مي‌بري هيجان را پس، وقتش رسيده «اشهد ان لا... را»/ مي‌گسترد حضور تنت بر خاك، احساس كن اواخر دنيا را. 

تصويرهاي اين غزل‌ها، خود شايسته بحثي جداگانه است. شاعر هنوز به آن حد از جسارت نرسيده كه بي‌گدار در دهليزهاي تصاوير ذهنی اش دست به خطر بزند، اما آنچه به تناسب كليت شعر و فرم غزل، از ميان تصويرهاي دروني‌اش انتخاب مي‌كند، به حد كافي تاثير گذار هست. 

براي مثال در غزلي به نام "پهلو به اقيانوس" كه به رود كارون تقديم شده،بت مطلع " تو رودي، مستي‌ات اما به اقيانوس پهلو زد"، مي‌خوانيم: تو اشك عاشق پيغمبري بودي كه از قومش/ كنار دجله پنهان كرد و در اهواز سو سو زد/ هنوز از موج‌هايت بوي حسرت مي‌رسد زيرا / كه آهي آسماني در شب شور تو اردو زد...

دز پايان غزلي ديگر، در توصيف حال و هواي زمستاني، آورده است: داركوب لحظه‌ها انگار در شب خواب رفته/ خواب مي‌بينم كه تا زانوي جنگل آب رفته. در همين تصويرسازي نوعي جنون سوررئال را مي‌توان ديد. 

در شهر «حر» كه به گفته مرتضي حيدري آل كثير در زمان جنگ روستايي بوده و چهل شهيد به جنگ داده، در استان خوزستان، شاعر جوان 24 ساله‌اي مخاطب را به ياد غزل سرايان نیرمند معاصر خراساني مي‌اندازد. چفت و بست غزل‌هاي او چندان استحكام ندارد، اما تصوير سازي و بارقه‌ها و جرقه‌هاي گاه به گاهش، سستی پاره ای قافيه‌هاي ضعيف و مصرع هاي خام را جبران مي‌كند. 

"سرفه خونين تفنگي در باد"، منتشر شده در بهار 86، توسط بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس، در شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 600 تومان به چاپ رسيده است.
 
 
 
برگرفته از روزنامه ی ایران
 

نگاهي به مجموعه شعر «سرفه خونين تفنگي در باد»: بغضي كه در چكامه دريا دميده شد


نويسنده: محمد تقي زاده- مرتضي حيدري آل كثير


    «سرفه خونين تفنگي در باد» نام مجموعه شعر شاعري جوان است كه در قالب غزل، لطيف و پراحساس سروده شده اند. شاعر با همذات پنداري ها و وحدت عاشقانه اش با آواي معصومانه و پاك شاهدان عشق و ايثار، شعر خود را مزين ساخته است. همان طور كه كتابش را به شهيدي مفقودالاثر تقديم كرده است؛ فضاي پويا و بارقه هاي منور شهادت را كه حاكي از حضور هميشگي ارواح پرفتوح شهداي جنگ تحميلي است را در خطه جنوب نشان مي دهد؛ و تأثير و تأثرات عميق ذهني و روحي اش را در طليعه آفتاب و شهادت، در راه آرمان هاي انساني و مذهبي اش بيان مي كند.
    اين مجموعه با مقدمه اي صادقانه دنياي خود را آشكار مي سازد. شاعر جوان آنچنان كه خود مي گويد، در سپيده دمان يكي از روزهاي سال،۶۲ هنگامي كه آفتاب در چند قدمي زمين بوده به دنيا مي آيد.
    او از خوشامد تلخ نخل هاي سوخته اين اقليم سخن مي گويد، از تصوير مبهم جنگ كه در ذهن دارد و از تصاوير خاطرات اطرافيانش.
    اشعارش از روحي پرآشوب و پرغوغا برخوردارند و قلمش قاطع و مسلط سعي دارد تمام حس دروني و احساساتش را از جنگ، اثراتش، خاطرات و يادگارشان به نمايش بگذارد كه هم اكنون در جاي جاي فضاي زندگي ذهني و عيني شاعر در حال زيستند. او انگيزه هاي فراواني را روايت كرده است كه شعرش را برمي انگيزند مانند جانبازان شيميايي و شهري كوچك كه در آن به دنيا آمده با چهل شهيد جاويدان.
    با اين اوصاف كه چكيده اي از شرح حال شاعر بوده اند، به بررسي مجموعه مي پردازيم:
    شعر «به شرطي كه تمام راه ها راه خطر باشد»، عنوان نخستين غزل اين مجموعه است، غزلي مستحكم در فضايي كه مملو از بار عاطفي است. كشف و شهودهاي شاعر لحظه به لحظه در تصويرسازي ها به كمكش مي شتابند، به گونه اي كه به بازسازي فضايي روانشناسانه از مقوله انتظار نشسته است.
    «براي لحظه اي بايد زمان طوري دگر باشد‎/ اگر يك بار آواز تو در آن سوي در باشد‎/ نسيمي در به در از كوچه مان رد مي شد اما من‎/ به شوقت درگشودم، گفتم اين شايد پدر باشد‎/...»
    شاعر با نگاهي تغزلي به مقوله انتظار ازدريچه ذهن يك فرزندبه دفاع مقدس مي نگرد كه پدر جان بركفش در جبهه هاي حق عليه باطل به سر مي برد و فرزند- پسر- قصد پيوستن به پدر را در سر مي پرورد. نكته قابل توجه در اينجاست كه واژه پدر در اين شعر، همانند معلم، راهنما و يا مرشدي مذهبي است كه «تمام عمر بر سجاده سمت آسمان ها بود‎/ كسي مي گفت: شايد دست هايت بال و پر باشد.» آنطور كه از حال و هواي قلم شاعر برمي آيد، گويا شاهد فضايي روحاني و رؤيايي است كه آرمان خواهي شاعر، او را وامي دارد تمام خطرها و ناملايمات را به جان بپذيرد و به سوي مقصود گام بردارد. اين غزل علاوه بر تصويرسازي قوي و فضاسازي موفق، از درونمايه اي داستاني برخوردار شده است كه راوي در جست وجوي پدر، درمي گشايد تا نسيم حضورش را آن گونه كه حس مي كند، به تصوير بكشاند. ابيات هر يك از حسي تازه برخوردار شده اند، حسي كه نفس حركت راوي را اجرا مي كنند؛ آن هم در تقابل با سكون و سكوت.
    اشعار اين مجموعه هر يك، علاوه بر داشتن فضايي متأثر از دفاع مقدس، دغدغه هاي امروز شاعر را نيز منعكس مي سازند. حساسيت روح و نگاه حساس و ظريف شاعر در تحليل و تفسير رويدادها و وقايع اطرافيانش را مي توان ازمؤلفه هاي درخشان مجموعه به شمار آورد كه به گونه اي قابل توجه در شعر «آنجا كه منهدم شده رفتار پنجره» مشهود است: شعر براي فلسطين و مردم ستمديده اش سروده شده كه توصيفات تأثيرگذارش ، ريشه در حس عميق انساني و لطيف شاعر دارد: «وقتي كه مادران جوان را كشان كشان، پژمرده از مراسم تدفين مي آورند‎/ جت هاي باردار براي بهار تو، نوزادهاي سوخته پائين مي آورند‎/
    در همين بيت اول، زاويه ديد راوي كه از وسعتي گسترده برخوردار است جلب توجه مي كند كه توانسته از آسمان و افتادن بمب ها، به تصوير نوزادهاي سوخته اي برسد كه پس از انهدام در دست هاي مادرانشان خفته اند. از اين دست تصاوير كه در كليت اين شعر و باقي اشعار مجموعه فراون است؛ دستان شاعر را هر چه بيشتر براي روايت ها و دل گويه هايش باز مي گذارد و از طرفي حس همذات پنداري اي را به مخاطب منتقل مي كند كه حاصل، ايماژهاي ظريف و زيبايي مي شود.
    مرتضي حيدري آل كثير نمادها و نشانه ها را صريح و بي پيرايه به كار مي بندد. فضاسازي ها در راستاي اهداف و انديشه كتاب پيش مي روند تا حدي كه مي توان كليت كارها را اشعار انديشگي ناميد كه از طريق تشبيهات قابل تأملي شعر را شكل مي دهند. شاعر اگرچه جوان است اما به نظر مي رسد ابزار و صناعات ادبي را كاملاً شناخته است كه توانسته چنين حال و هوا و رنگ و بويي به غزل هايش ببخشد.
    در اين ميان شاعر از تاريكي ها و جهل ها سخن مي گويد... از شب هاي تلخ گلوله، خمپاره، از مادران پريشان كه از گورستان كشان كشان به خانه مي آيند، از زمستان حرف مي زند كه همگي نبايد از خاطرها بروند چرا كه شاعر معتقد است: چراغ راه بشريت ، چنين لحظات و اتفاقاتي هستند كه مي توان راه رستگاري را از آنها آموخت. شاعر در چنين مسيري كه به خاطر انسان دوستي به اخلاق و رفتار اسلامي مي انجامد، علم و تكنولوژي اي را كه در خدمت مسائل شر و ويرانگري و اهداف شيطاني قرار بگيرند مورد حمله قرار مي دهد و آنها را محكوم مي كند: «جهان جهنم تالاب وار تكنولوژي ست!‎/ جهان كه آينه زجر ممتدت مي خواست‎/ خدا كند كه در آتش بسوزد آن علمي‎/ كه شيميايي هفتاد درصدت مي خواست!»
    در ادمه نگاهي موجز به شعر «ناگهان سرفه خونين تفنگي در باد» مي اندازيم كه شاعر به نشانه ها و موقعيتي تمثيلي روي مي آورد و هستي شناسي اش را از طريق استعارات و نمادهايي كه در فضاي بي قانون جنگل وجود دارد، وارد شعر مي كند.
    «لابد از وضع طبيعت همه راضي هستند‎/ مگر آن روز كه اين چرخش سرگردان را‎/ ناگهان سرفه خونين تفنگي در باد‎/ رد شد از چند پرنده كه بگيرد جان را‎/»
    شاعر در حين اعتراض به قانون جنگل، به تفنگ و مقوله شكار و كشتار معترض است كه به بي نظمي هاي جهان دامن مي زند. شاعر در پي صلح است؛ آرامش و تعادلي كه مخاطب را به ياد جهاد و سازندگي هاي پس از جنگ مي اندازد كه مي بايست دست در دست يكديگر بنهند و طرحي نو دراندازند و به بازسازي شهرها بنشينند كه البته چنين امري در چند ساله اخير به نحو احسن روي داده است.
    در نهايت در اين مجموعه كه نخستين تجربه شاعرش نيز است، اثرات و بركات فرهنگ ايثار و شهادت ادامه مي يابد و عاملي براي واكسينه كردن نسل امروز در مقابل انحراف هاي زندگي مي شود و از سويي ديگر تعريف شاعرانه از مجاهدت و دفاع از مقدسات را پيش چشم مخاطب مي گذارد كه به عنوان نهايي ترين محبت ها كه لازمه شان از خودگذشتگي است، تجلي يافته و چون هدف ارضاي غريزه نيست تا نهايت عمر آدم ها دوام و قوام خواهد يافت.
    
    
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:33  توسط مرتضی حیدری  | 

به نام خدا

 

سرورم!

هیچ بهاری به این نذدیکی ها نیامده است .خاک قیافه ی

هیچ گلی را بخاطر نمی آورد

حاضرم اشک این خار را به رودخانه ای ثابت کنم حاضرم

 قسم ِاین سیب را بخورم دردی برای دوا کردن هیچ سکوتی

 نیست. با این همه من از بهار اجازه گرفته ام فراموشش کنم

و به تو فکر کنم

سرورم!

تو خودت خوب می دانی که چند گل واجد شرایط بوسیدنند

 و چند پُل لایق خراب شدن! بد نیست کمی هم به خوبی

این لحظه ها بیندیشم.لحظه هایی که به نوشتنم گوش سپرده ای

 ؛لحظه هایی که همه خوابند و تنها یکی بیدار است

 تو همه ی قرار های ملاقاتت را در شب می گذاری .

من هیچگاه با تو ؛ملاقاتی جز در حد یک تخیل ملموس

نداشته ام !هیچگاه موفق به تصوری لایق تو نبوده ام

هنوز اندیشه ام پوکتر از این حرفهاست!

سرورم!

میدانم که هزار سال از روز آمدنت گذشته است.

یعنی درست در همان لحظه ای که پنهان شدی.

میدانم که باید با تمام وجود بخواهمت.نه فقط من !

بسیاری چون من !حتی انسانهایی که از کوری خود

بیخبرند و نمی دانند صدای بال نور را کجاشنیده اند !

سرورم! سرورم! سرورم!....

آنقدر صدایت می کنم تا فاصله ام را به تو نذدیکتر کنم.

 تو همیشه سر قرار هستی !منم که گه گاه ساعت

همیشگی دیدار با تو را فراموش می کنم و خواب در

مویرگهایم مثل برق می دود

سرورم !

 این روزها با عزای مادرت چگونه ای؟با بغض گلدسته های

 پدرت چه؟!

آه سرورم !ما که هنوز از دور ،دست هایت را می بوسیم

                       و منتظریم!!!!

 

 

چشمی بچرخان تا پیام دیگری باشد

پایی بکوبان! تا قیام دیگری باشد

باور مکن در سینه ی ما بعد ازآن فریاد

جز سوختن هرگز نظام دیگری باشد

سخت است ای شیرین ترین تسبیح! تلخی را

بشناسی و شهدت بکام دیگری باشد

هرگز نفهمیدیم ویرانی چرا باید

از دید شیطان انتقام دیگری باشد

این کینه در رگ های شب برپاست،تا هرنبض

بنیانگذار انهدام دیگری باشد

گلدسته ی عشق تو پابرجاست ،تا وقتی

جای امیدی بر قیام دیگری باشد

امروز ما را خوار می خواند جهان ،شاید

فردا به فکر اتهام دیگری باشد

با یازده پیمانه تکلیف ِ زمین گیج است

شک نیست، در میخانه جام دیگری باشد

خورشید های خانه ات را ای زمین بشمار

تا روشنت گردد امام دیگری باشد

شاید اگر آیینه ها را خوب بشناسی

بعد از۹(حسن)ع حُسن ختام دیگری باشد

 

یاعلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:4  توسط مرتضی حیدری  | 

بنام خدا

غمت را به سینه بخوان!

تنها شباهت او با نفس این است

که حتی در پستوها با تو همراه است

 

خیالت را بدندان بگیر!

تنها شباهت او با خشمت این است

که هرگاه نخواستی اش رهایت می کند

 

خدایت را فراموش کن!!!

او هیچگاه به ( خدا)شبیه نبوده است!!!

 

آخر ِ قصه ی طبیعت چیست؟

 

باد،دزدانه می خوردبه زمین،زیرپای ِدرختی ازکلمات

اتفاق عجیب ِ افتادن،درجهانی که قائم است به ذات!

بالِ افکار می خورد به هم وطرح ِیک قصه عمق می گیرد

حرکت می کند غباری شوم، بارور می شود گیاهی مات!

آسمان،در نگاه یک شاعر،(ذره ای زیر پلک میکروسکوپ)

پنکه ی باد می خورد به زمین،وزش نور میرسد به قنات

شب اتاقی ست تیره!بر سقفش ـ دوربینِ مدار بسته ی ماه

و زمین رختخواب دریاهاست، موجها،گیسوان ِ سبز حیات!

در اتاقی که پنج در دارد ،منتظر مانده است ،آغوشم

خانقاه حواس من فهمید ،که تو می آیی از تمام جهات

جاده ،قندیل بسته است ،ولی ،آیت الکرسی ِ تبم گرم است

دره ای در من آرمیده  ولی ،چشم دارم به (رافع الدرجات)

باد ،دزدانه می خورد به زمین،یال ِ خورشید ، می وزد بر کوه

نور ،نُک می زند به حافظه ام،

                            من که هستم؟!میان ِ این ذرات!

کارگردان کجاست،پنجره کو؟ آخر قصه ی طبیعت چیست؟

دفترم را خدا ورق می زد،گَرد معنا ،نشست بر صفحات

 

خواب دیدم فلوتی ازباران،کهکشان را به خلسه دعوت کرد

:کوه،آتشفشان، زمین ! حرکت!،

                         باد، دریا، فرشته ،انسان، کات!   

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط مرتضی حیدری  | 

به نام خدا

با سلام خدمت دوستاني كه هميشه حقير را مورد لطف خودشان قرار مي دهند و شرمنده مي كنند .

بدون هيچ  مقدمه اي قصد دارم خدمت شما اعلام كنم كه بالاخره بعد از مدتها تلاش ما هم صاحب مجموعه شعر شديم كه البته كتاب ما با موضوعيت فلسطين،صلح،و همچنين شعر جنگ توسط انتشارات(بنياد حفظ آثار...) به چاپ رسيده!

نام كتاب:(ناگهان صرفه ي خونين تفنگي در باد)

متشكل از ۳۸ غزل و دو مثنوي بلند

دوستاني كه مايل به در يافت كتاب هستند مي توانند به شماره همراه حقير يعني۰۹۱۶۳۴۵۴۰۶۹  تماس گرفته يا در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران به غرفه بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس مرا جعه بفرمايند

فعلا اين  دو قطعه را داشته باشيد تا بعد...

 

ديروز با در ِچوبي خانه گپ ميزدم ؛مرتب بازو بسته اش مي كردم .گاهي صداي زوزه ي گرگ ميداد و گاهي هم اندوه پرنده اي را تكرار مي كرد . به او گفتم من در اين اتاق چيز هاي زيادي نوشته ام ،گناه هاي زيادي انجام داده ام ، راز هاي زيادي داشته ام

آيا تو تا به حال اين همه را ز را با شاخه اي ،برگي ، پرنده اي بازگو كرده اي؟

در ِ چوبي زوزه اي كشيد و به رسم پرنده گان تنها گفت:

من راز دارترينم ! سكوت را از مادرم(درخت)آموختم .در همان لحظه كه تبر داشت ،مرا از پدرم (خاك)جدا مي كرد سكوت كردم و همكنون

                                     كلماتم در راز هاي تو به خواب رفته اند

                                       ....................................................

نمي توانم در ميان اين همه بيد،نام بلندت را بر زبان نياورم . هنوز طول اندوهم را اندازه نگرفته ام ،اما ارزانش فروخته ام به چند لبخند سطحي و شايد چند عشق وهمناك!

ستاره گان همه چون من گمشدگاني هستند كه در ميان دودي از انسانها صدايت مي زنند تا پيدايشان كني!!!

روز از درشكه ي نور پياده مي شود و زنبيلش را خالي مي كند در حوض آفتاب!

اين توئي يا ذره اي از وجود تو كه مي آيدو تنهايي را ميان پنجره ها تقسيم مي كند .گاهي كنار يكي از آنها مي ايستد و چيزي مي گويد و رد مي شود . به من كه مي رسد من خوابم .خواب ِ خواب!

نه چون پدرم كه چهل سال است خروس را با صداي قرانش بيدار مي كند براي اذ ان!

نه چون مادرم كه شب ها را تنها با پلك زدن مشق خواب مي كند!

و نه حتي چون خواهرم كه از بس در چادر نمازش ايستاده ، حس مي كنم كه نا محرم او هستم !

                          ..................................................

 

يا علي

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 16:4  توسط مرتضی حیدری  |